تبليغاتX
از 2500 سال پیش تا دنیای رنگی امروز

از 2500 سال پیش تا دنیای رنگی امروز
وبلاگی برای جوونا و نوجوونای دنیای من


جهان است شادمان به پندار نیک   ز پندار نیک است گفتار نیک

چو پندار و گفتار تو نیک شد   نیاید ز تو غیر کردار نیک

*آغاز سال ۲۵۶۸ شاهنشاهی

(۱۳۸۸ خورشیدی-۳۷۴۷ زرتشتی-۷۰۳۱ میترایی آریایی)

بر همه ایرانیان

خجسته باد*

+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387 13:35 توسط اتلانتیس |


با اينكه ماله من نيستي و من از تو به دورم

واسم لحظه هاي با تو بودن تجربه بودن

تو رو مي خواستم و نذاشتي حرمت واسم

عاشق بودم اومدم تا شهر غربت واست

ولي به جرات بازم ميگم آرزومه كه تو بشي خوشبخت بازم

هر جايي كه هستي هر جايي كه رفتي ازم بد نگو

چون رفتارام با تو به خدا قسم بد نبود

به تو عادت كرده بودم

رفتيو دلو شيكوندي

با چشام شدي غريبه خاطرهامونو سوزوندي

عاشق عشق تو بودم با چه احساس قشنگي

فقط فقط با تو بودم توي دنياي دو رنگي  دو رنگي

حالا من اينجا تك و تنها تو هم اون سر دنيا

ميزنه آتيش به قلبم غم و غصه هاي فردا

تلخي سكوت غربت تو رو ياد من مياره

ابر باروني چشمام داره بد جوري مي باره

من دوست دارم تو بيا كنارم بشين

نزار تو شبا من تو تنهايي ببارم ببين تو اشكو تو چشامو بغضو تو نگام

ببين اسمه ديگه جز تو نيست توي صدام

ببين بدون تو ميميريم و به جونه تو نمي گيرم دسته ديگرو

چشام پر خون الان تو بس كه ديده رو باروني كردي

من تو رو مي خوام چرا با من خانومي سردي؟!!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 23:8 توسط اتلانتیس |


دلم همسایه ی اهِ
زمونه گرگ و عشق تو شبیه مکر روباه
شدم چوپان ساده لوح کنار گلّه ی احساس
چه رسمی داره این گلّه سر چنگال گرگ دعواست
تو انقدر خواستنی هستی که این گّلّه نميفهمه
اگه لبخند به لب داری دلت از سنگو بی رحمه
ببخش خوبم اگه این عشق حیله ی تو رو رو کرد
نفرين به دل ساده که به چنگال تو خو کرد
هرچی عشقه توی دنیا من ميخواستم مال ما شه
اما توهيچ وقت نذاشتی بينمون غصه نباشه
فکر ميکردم با یه بوسه با تو همخونه ميمونم
نمیدونستم نمیشه اخه بی تو نمیتونم
گله ميکنم من از تو از تو که اينهمه بيرحمی
هزار بار مردم از عشقت تو که هرگز نميفهمی

inaro minevisam faghat vaseye dele khodam,garche vase goftane in harfa khewli dire ama khob goftanesh behtar az nagoftaneshe...

aval az hame bayad begam k shodam noskheye dovome to,albate na be badie to.ama dge shodam ye dokhtare k gahi oghat maghroro khodkhaho por roo mishe,albate khoshbakhtane hameye akhlagham mese to nashode chon u hamishe intori bodi, ama khob ba akhlaghe khodam nesbatan haal mikonam.

midoni be nazare man hasele eshghe mano to vase man faghat ye zehne ashofteo asaabi daghoon bood.

vaghean nemidonestam javabe gostakhiato chejoori bedam chon ashegh boodam,chon yaaghi nabodam chon ehsas dashtam...

albate ye joorayi behet hagh midam vaseye oon raftarat bekhatere inke u ashegh naboodi va mamolan vaghti eshgh ye tarafe bashe oon tarafi k ashegh nis be khodesh maghror misheo fek mikone che khabare va shoro mikone be naaz kardan ama bi khabare k sabre ashegham ye haddi dareo belakhare ye rooz tamom mishe oonvaghte k eshghesh yavash yavash tabdil be bi tafavotio momkene dar sharayeti be nefratam tabdil beshe...khewli bade k adam javabe eshgho ba bi ehsasi va hata raftare bad bede yani in raftar vaseye ashegh khewli geroono sangin tamom misheee...

vaaaaaaaay az hame badtar oon mogheyi bood k dava kardimo u ye alef bache ferestadi jolo k biad vase man shaakh bazi dar biare yani ye avazio endakhti jolo k nafahmam cheghad zayifo pastiiiiii ama nemidonesti k daghighan avazi bodano veghahateto neshonn dadiii,,

ino bedon biliaghate gorbe sefat k ye roozi gire ye adame avazio bi cheshmo roo miofti k ashketo dar miare yani be ebarati dahaneto servis mikone yeli k asheghesh mishi ama ba bi ehsasi zajret mide.motmaenam chon be inke adama javabe karashono too in donya mibinan etegahd daram pas hatman u ham khewli bad javabe karato mibini.

motmaenam k ye rooz be ghalbe shekastat poozkhand mizanam,arezo mikonam too hasrate ye boose azash bemoniii...heeee, kashki miraftiiiiiii haya nakardi...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 1:10 توسط اتلانتیس |


درود هموطن

نظر یادتون نره خواهشا.منتظر نظراتتون هستم

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 19:49 توسط اتلانتیس |


صبح ازادی نزدیک است...

من اگر برخیزم    تو اگر برخیزی

همه برمی خیزند

من اگر بنشینم                  تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد؟

چه کسی با دشمن بستیزد؟

چه کسی پنجه در پنجه ی

هر دشمن دون اویزد؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 16:11 توسط اتلانتیس |


واسه ما ایرانیا ملاک هر نفر

 که توی گردن ما پلاک فروهره

فروهر یه نشونست.یه نشونه واسه اینکه ایرانیای اصیل همدیگرو بشناسن.یه نشونه واسه اینکه به همه

نشون بدیم که به تاریخ و تمدن باشکوه ایرانمون اعتقاد داریم.یه پلاک پرمعنی که نشونه ی اصالت ما و

اریایی بون ماا.به اعتقاد من اگه روز ازادی ما ایرانیا برسه باید نقشی که روی پرچم قرار میدن فروهر باشه

نه الله عربی یا شیر و خوشید.فروهر تاریخ و اصالت و امثال کوروش ها و داریوش های ایران زمینو  به رخ

جهان میکشه و به عربا کمک میکنه که اون زمانو که ملخ خوار بودنو به یاد بیارن و همیشه یادشون بمونه

که همیشه به ایرانیان حسادت میکردن و هیچ اصل و نصب پاک و درستی ندارن...

توی گردن هر نجیب زاده ی اریایی باید یه پلاک فروهر باشه...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 15:28 توسط اتلانتیس |


درووووووووووووووووووووووووووووووووووووود

بابا خیلی وقت اپ نکردم اخه اصلا حسش نبوووووووووود منم نیست که همش مشغول درس خوندنم(دارم خالی میبندم)اینه که اصلا وقت نمیکنم on بشم. روزی چند ساعت بیشتر on نمیشم یه وقت فکر نکنید همش میام net

خلاصه الان گفتم بیام یه اپی بکنم تا در این وبلاگو تخته نکردن.چه قدرم که شماها لطف دارینو این همه نظر واسم میذارینو حالمو میپرسین

از الان تا خرداد دیگه تقریبا هر روز امتحان گذاشتن واسمون لعنتیااااااااا.اصلا این جوونا رو درک نمیکنن

دیگه باید بسوزیمو بسازم کاری از دستم بر نمیاد

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 22:14 توسط اتلانتیس |


سال 1387 خورشيدي برابر با سال 7030

ميترايي آريايي، 3746 زرتشتي و 2567

شاهنشاهي . اگرچه محمد(ص) 1387

سال پيش هجرت کرد ولي سرزمين آريايي

من 5645 سال پيش از آن نوروز را جشن

مي گرفت 2361 سال پيش از آن مردمان

اين ديار، خداي را ستايش مي کردند و

کوروش بزرگ 1182 سال پيش از آن دوستي را

در جهان گسترانيد. پيشينه سرزمين من

بسي بيشتر از1387 سال است. سال نو خجسته باد

زرتشت بیا که با تو امید آید

شب نیز صدای پای خورشید آید

تاریخ اگر دوباره تکرار شود

آدم به طواف تخت جمشید آید.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 19:52 توسط اتلانتیس |


بازم بوی عید اومد به همین تندی یه سال دیگه هم گذشت خیلی سریع انقدر سریع که باورش برام

سخته که دوباره به همین زودی باید پای سفره ی هفت سین بشینم.۱سال دیگه هم با همه ی اتفاقای

خوب و بدش گذشت و کلی خاطره توی ذهنمون جا گذاشت داشتم به این فکر مکردم که این مردم از

جمله خودم از زندی چی میخوایم؟؟؟؟؟؟؟؟؟هر چی از عمرمون میگذره بازم به امید اینده نشستیم بدون

اینکه اصلا بدونیم از این زندگیه لعنتی چی میخوایم........یه زندگیه باری به هر جهت و تکراری یه کشور پر

از ادمایی که راحت دروغ میگنو راحت خیانت میکنن راحت دورویی میکنن یه دنیا پر از ادمایی که گربه

صفتی میکنن راحت پشت پا به همه چیز میزنن ...

خسته کنندسسسسسسس.ازادی کجاستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت؟کسی که لیاقت عشقو داشته باشه

کجااست؟ عشق چیه این حرفارو ولش عشقو دیدی برسون سلام ما رو بهش...

ارامش داشتم با دیدن اون صورت زیبات

                           اما ترکم کردی با خشونت بیجات

تو گفتی احساسیی نه اهل عشوه          

                                               تو گفتی قلب صمیمیت اهل عشقه...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 15:26 توسط اتلانتیس |


این تکستم که عاشقشم  تقدیم به همه ی گربه صفتا مخصوصا یه نفر:

 

تکست آهنگ هی حالا دیدی می تونم :

  هی حالا دیدی میتونم / تو بری و تنها بمونم

تو دیگه برام بی ارزشی / می خوام همه اینو بدونن

همه لحظه ها مال تو / فردا مال تو / دنیا مال تو

برو ... برو ... برو از چشام دیگه افتادی دختر

 

ای کاش روز اولی که دیدم تو رو / نمی خندیدم و بت (bet) میگفتم بی من برو

آخه اخلاقات با من سازگار نیس / تو رو با غریبه دیدم نگو آشنات نیس

تو روزای غمم دادی بم (bem) هر دفعه تکیه/ هی بی مناسبت خریدی هر دفعه هدیه

تو گفتی مجنونی و لیلی من / آره دوسم داشتی ولی خیلی کم

 

  هی حالا دیدی میتونم / تو بری و تنها بمونم

تو دیگه برام بی ارزشی / می خوام همه اینو بدونن

همه لحظه ها مال تو / فردا مال تو / دنیا مال تو

برو ... برو ... برو از چشام دیگه افتادی دختر

نگو عاشق نبودم / نگو از تو نمی خوندم

یه شب کنارم نبودی / همه نامه هاتو می سوزندم

این همه غصه واسه چی / واسه ی عشق کی می مردم !!!

بگو ... بگو ... بگو کدومش دروغه

 

من تو رو فراموشت کردم گه گداری یادم / میای می خوام پیشم باشی گه گداری بازم

من خدایی بازم / تو رو بخشیدم /  ولی به من بگو یهو کی بود تو رو منفی کرد

دیوونت من بودم / می دونم من بودم

تو رو آدمت کردم / برو آدم بد مست

فکر نکن تو نیستی میشکنه بغض گلوم / نه خانمم آرمین هنوز تخس بدون

 

  هی حالا دیدی میتونم / تو بری و تنها بمونم

تو دیگه برام بی ارزشی / می خوام همه اینو بدونن

همه لحظه ها مال تو / فردا مال تو / دنیا مال تو

برو ... برو ... برو از چشام دیگه افتادی دختر

دلت که می گرفت یواش / سر روی شونه هام میذاشتی

وقتی تنها میشدی / هر جوری بود منو می خواستی

اما حالا دارم میگم / تو نمی خواستم و نمی خوام

برو ... برو از چشام دیگه افتادی دختر

 

تو که می خواستی بری / چرا اومدی پیشم

تو که می دونستی تو نبودت دیوونه میشم

"د"  دیوونه بی من تو زنده نیستی / نگو هنوز پاکی منفی و ج*** نیستی

نه خانمی بر عکس / تو بد خراب شدی

این واسم لذتش بیشتره از شراب خوری

شنیدم گفتی دوسم داری خیلی زیاد

تو هنوزم دورویی / این بهت خیلی میاد

 

  هی حالا دیدی میتونم / تو بری و تنها بمونم

تو دیگه برام بی ارزشی / می خوام همه اینو بدونن

همه لحظه ها مال تو / فردا مال تو / دنیا مال تو

برو ... برو ... برو از چشام دیگه افتادی دختر

 

  هی حالا دیدی میتونم / تو بری و تنها بمونم

تو دیگه برام بی ارزشی / می خوام همه اینو بدونن

همه لحظه ها مال تو / فردا مال تو / دنیا مال تو

برو ... برو ... برو از چشام دیگه افتادی دختر

 

                                                   

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 15:13 توسط اتلانتیس |


          ******  ولنتاین مبارک******

سلام درسته که نشد برات خرس و قلب بخرم اما این اس ام اس رو برات بفرستادم تا بدونی همیشه دوست دارم ولنتاین مبارک

ا
گه شکلات بودی شیرین ترین بودی . اگه عروسک بودی بغلی ترین بودی. اگه شمع بودی روشن ترین بودی و تا زمانی که دوست منی عزیز ترینی ولنتاین مبارک

امیدوارم خرس زیبایی ها همیشه تو غار چشمات خونه کنه ولنتاینت مبارک عزیزم
 

میدونی ولنتاین یعنی چی؟ یعنی اینکه یه عاشق واقعی باید به یه نفر دل ببنده و تا آخر عمر هم عاشقانه عاشقش باشه


قلب مهربانت مثلثي را مي ماند در درياي عشق
مرا در خود كشيدي برموداي من !!!

اي دوست به جز عشق تو در سر من هوسي نيست
جز نقش تو بر صفحه ي دل نقش كسي نیست


بهترين لحظه، لحظه ايست كه فكر كني فراموشت كردم، بعد 1 اس ام اس از طرف من بياد كه توش نوشته ميميرم برات !
ولنتاینت مبارک !


یادته بهت گفتم كه خشت ديوار دلتم، تو هم منو شكستي
ولي اشكالي نداره، حالا خاك زير پاتم !


با تو از خاطره ها سرشارم. با تو تا آخر شب بیدارم . عشق من دست تو یعنی خورشید. گرمی دست تو را کم دارم . . .


قاب عكستو زدم جاي ساعت ديواري
از اون موقع به بعد تو شدي تمومه لحظه هام . . .


عمري با غم عشقت نشستم
به تو پيوستم واز خود گسستم
وليکن سرنوشتم اين سه حرف بود
تو را ديدم. پرستيدم . شکستم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 23:50 توسط اتلانتیس |


مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديکي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي که پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود که روبروي دختر توقف مي کرد ، اما هريک از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . دختر جوان، مانتوي مشکي تنگي به تن کرده بود که چند انگشتي از يک پيراهن بلند تر بود . شلواري هم که تن دخترک بود ،همچون مانتويش مشکي بود و تنگ مي نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد که شلوار به خودي خود کوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود که عينک دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقيه ميرما". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب کرد .چند لحظه اي از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالي که روسري کوچک و قرمز خود را عقب و جلو مي کشيد و موهاي سرازير شده در کنار صورتش را نظم مي داد ،گفت :" توي ماشينت چيزي براي گوش کردن نيست "

- البته .

پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صداي ترانه اي انگليسي زبان به گوش رسيد . از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :"کريس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمياد عوضش کنم ". دخترک با شنيدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آميزي سر داد .

- ها ها ها ، اين که اريک کلاپتون . نميشنوي مگه ، انگليسي مي خونه . اصلا کجاش شبيه کريس دبرگ .

- اِه ، من تا الان فکر مي کردم کريس دبرگ . مثل اينکه خيلي خوب اينا رو مي شناسيد ها .

دخترک ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد:" اِي ، کمي "

- پس کسي طرف حسابمه که خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم که حال و حوصله موسيقي کار کردن رو ازم گرفته .

دخترک لبخندي زيرکانه زد و با لحني کش دار گفت:" اي بابا، بسوزه پدر
عاشقي . چي شده ، راضي نميشه ؟"

- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسي رو پيدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد . اصل قضيه اينه که، قبل از اينکه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم ، توي خونه با بابام دعوام شد .

- آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده.

- نه ، تنها چيزي که ميده پول . مشکل اينجاست که فردا دارم مي رم بروکسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شرکت کار داريم .

با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اينکه سعي مي کرد به چهره اش هويدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني کنجکاوانه پرسيد: " اِه، بروکسل چي کار داري؟ "

- دايي ام چند سالي هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، مي خواستم برم اونجا يه استراحتي بکنم؟

دخترک بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد:

- اتفاقا من هم يک هفته پيش از اسپانيا برگشتم.

- اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ کدوم شهر.

- فاميل که نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز.

پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟

- من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه کاره اي؟

- چه خبره؟ يکي يکي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين که اسم خيلي قشنگي داريد ، يکي از اون معدود اسم هايي که من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام که کارگذار بورس کار مي کنم . خوب حالا شما .

دخترک با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد .

- من که گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و کار هم نمي کنم . خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيک هاي اونجا نرفته ام . با يکي از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيک هاش رو ببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم .

- همين چيزايي هم که الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها.

دايانا ، گره کوچک روسريش را باز کرد و بار ديگر گره کرد . سپس گفت:

- اِي ، بد نيست . اما ديگه يک ماهي هست که خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتي موسيقي کار نکرده اي و دوست داري کار کني ، آره؟

- چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو کار مي کردم.

دخترک ، سعي مي کرد دلبرانه سخن وري کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوري که منقطع صحبت مي کرد و کلمات را دستپاچه بيان مي کرد.

-اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو کار کنم ، يعني يه مدتي هست که کلاسش رو مي رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلا اينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم .

سهيل ، بي ردنگ خودرو را متوقف کرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت .

-دايانا خانوم ، داريم مي رسيما .

- دايانا خانوم کيه؟ دايانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا کرده ام . تو که مخالفتي نداري ؟

- نه ، من که اومده بودم حالي عوض کنم . حالا هم کي بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط بايد عرض کنم که الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه که ديرت نشه .

دخترک با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالي که لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت:

-آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم .

سهيل ، با قبول کردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان که رسيد ، خودرو را متوقف کرد . روي خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکيه داد . عينک دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا گيرا داشت . ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت که تا گوشش را مي پوشانيد . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندي که بر لب داشت گفت :

- بفرماييد.

ديگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک مي شد پي به هيجانش برد.

- موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممکنه .

پسر جوان لحظه اي فکر کرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز کرد.

- بگير ، زنگ بزن گوشي خودت که هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشي رو خاموش کردم .

دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد . اما سريع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن"کوشي خوبي داري ها" قناعت کرد .

- قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش کنم ، خيلي يوغره.

- خوب ، ممنون . فقط بگو کي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم .

- ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروکسل که هيچ، اما اگه تهران بودم يه کاريش مي کنم . اصلا بهم زنگ بزن .

- باشه ... پس من مي رم .فعلا خداحافظ .

- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره .

دختر جوان ، درحالي که احساس مسرت مي کرد ، با گامهايي لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمي که بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدا را نگاه مي کرد و دستي براي سهيل تکان مي داد . پس از دور شدن دايانا ، سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري که دايانا متوجه نمي شد، او را تعقيب کرد . حوالي همان ميدان بود که دايانا روي صندلي هاي يک ايستگاه اتوبوس نشست . سهيل ، گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دايانا را نظاره مي کرد . دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي که از داخل داده بود را باز کرد . شلوارديگر کوتاه نبود . از داخل کيفي که بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي کوتاه آنرا سر کرد و از زير مقنعه ، تکه پارچه اي که بر سرش بود ، بيرون کشيد . از داخل همان کيف ، آينه کوچکي خارج کرد و با يک دستمال کوچک ، از آرايش غليظي که روي صورتش بود کاست . موهاي خرمايي رنگش را که روي صورتش سرازير شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد . سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزديک مي شد زنگ موبايلي که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله پاسخ داد:

- بله؟

صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد .

- سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بيام ببرم ...

- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده .

- جون من قسم نخور ، من که مي دونم زنگ زده اي ...ولي عيبي نداره ، آدرس مي دم بيا ... فقط يه چيزي ، اين يارويي که سي ديش توي ماشينت بود کي بود؟

- کي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ .

- هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟

- ونيز؟ نه بابا، ونيز که توي ايتالياست ... آقا داري مسخره ام مي کني ، آدرس رو بده ديگه ...

- نه ، داشتم جدول حل مي کردم . مزداي قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارک شده . گوشيت رو مي زارم توي ماشين ، ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي که کنار ماشينته . راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه ، يه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 23:40 توسط اتلانتیس |


نتيجه جالبي به دست آمد از اين قرار سوال : نظر خودتون رو راجع به راه حل كمبود غذا در ساير كشورها صادقانه بيان كنيد؟ و كسي جوابي نداد... چون در آفريقا كسي نمي دانست غذا يعني چه؟ در آسيا كسي نمي دانست نظر يعني چه؟ در اروپاي شرقي كسي نمي دانست صادقانه يعني چه؟ در اروپاي غربي كسي نمي دانست كمبود يعني چه؟ در آمريكا كسي نمي دانست ساير كشورها يعني چه؟؟؟؟

عاشق هرکس شدم او شد نصيب ديگري ...

دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجري ...

من سخاوت ديده ام دل را به هرکس مي دهم ...

شر م دارم پس بگيرم آنچه را بخشيده ام

 

مي خواهي بدوني کسي دوستت داره يا نه ؟ توي چشماش زول بزن اگه بهت نگاه کرد بدون دوستت داره اگه بهت نگاه کردو سرشو انداخت پايين بدون که عاشقته اگه بهت نگاه کردو خجالت کشيد و کمي به فکر رفت بدون که برات مي ميره اگه بهت نگاه کردو حرفو عوض کرد بدون که اصلآ دوستت نداره

اگه كسي رو دوست داشته باشي نمي توني تو چشماش زل بزني نمي توني دوريشو تحمل كني نمي توني بهش بگي كه چقدر بهش نياز داري واسه همينه كه عاشق ها ديوونه ميشن

دخترها مثل سيب هاي روي درخت هستند. بهترين هايشان در بالاترين نقطه درخت قرار دارند. پسرها نمي خواهند به بهترين ها برسند چون مي ترسند سقوط کنند و زخمي بشوند، بنابراين به سيب هاي پوسيده روي زمين که خوب نيستند اما به دست آوردنشان آسان است، اکتفا مي کنند. سيب هاي بالاي درخت فکر مي کنند مشکل ازآنهاست درحالي که آنها فوق العاده اند. آنها فقط بايد منتظر آمدن پسري بمانند که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا بيايد

 

 کاش در کنارت بودم تا اين همه احساس تنهائي نميکردم واز فراق وهجران تو درد جانکاهي دلم را نمي فشرد. تا قبل از اين نمي دانستم شبهاي فراق چقدر طولاني وتاريک وروز هاي آن ابري و باراني است. اما با دوري از تو از تنها عشقم از آموزگار هجرت اين درسها را فرا گرفتم. واکنون از طول ثانيه هاي بي تو بودن در آينده نيز خبر دارم. اما روز اولي که دل به تو بستم همه اين مصائب و مشکلات را ميديدم باور کن همان روز به خودم گفتم: اي دل عاشق شدي؟ غم هايت مبارک

هميشه فکر کن تو دنياي شيشه اي زندگي مي کني، پس سعي کن سنگي بطرف کسي پرتاب نکني. چون اولين چيزي که مي شکنه و خراب مي شه دنياي خودته

آنكه چشمان تو را اين همه زيبا مي كرد كاش از روز اول فكر دل ما مي كرد يا نمي داد به تو اين همه زيبايي را يا مرا در غم عشق تو شكيبا مي كرد

گاهی آرزو می کنم کاش هرگز نمی دیدمت تا که امروز غم ندیدنت را بخورم، کاش لبخندهایت اینقدر زیبا نبود که امروز آرزوی دیدن یک لحظه از لبخندهای عاشقانه ات را داشته باشم، کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شد تا که امروز چشمان من به یاد آن لحظه ها بهانه بگیرند و اشک بریزند، کاش حرف دلم را بهت نگفته بودم تا که امروز با خودم نگم: آخه اون که می دونست چقدر دوسش دارم پس چرا

سه چیز در زندگی هیچگاه باز نمی گردند: زمان، کلمات و موقعیت ها. سه چیز در زندگی هیچگاه نباید از دست بروند: آرامش، امید و صداقت. سه چیز در زندگی هیچگاه قطعی نیستند: رؤیا ها ، موفقیت و شانس . سه چیز در زندگی از با ارزش ترین ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 23:57 توسط اتلانتیس |


درووود به همه ی شما عزیزان:

خیلی وقت بوود  اپ نکرده بودم از شب یلدا تااااااااااااا الان....

این مدت که امتحانا شروع شده بودو از شما چه پنهون ما هم که درست حسابی درس نخوندیم البته

روی هم رفته فکر کنم امتحانامو بد ندادم ۳ تا از امتحانا هم که خورد به تعطیلیو تو این هفته که میاد قراره

بگیرن...فردا و پس فردا هم که تاسوعا و عاشورا و یه تعطیلیه احتمالا خسته کننده اما خوب انقدر سریع

میگذره که اصلا ادم نمیفهمه خدایی این یه سل تو عمره من سریع ترین سال زندگیم بوده یعنی خیلی

خیلی زود برام گذشتو اره میگذره اصلا باورم نمیشهیعنی عمر ادم انقده کوتاهه؟شاید به اندازه ی یه

چشم به هم زدن...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 23:47 توسط اتلانتیس |


                            شب یلدا بر شما خجسته باد...

دير زماني است كه مردمان ايراني و بسياري از جوامع ديگر، در آغاز فصل زمستان مراسمي را برپا مي‌دارند كه در ميان اقوام گوناگون، نام‌ها و انگيزه‌هاي متفاوتي دارد. در ايران و سرزمين‌هاي هم‌فرهنگ مجاور، از شب آغاز زمستان با نام «شب چله» يا «شب يلدا» نام مي‌برند كه همزمان با شب انقلاب زمستاني است. به دليل دقت گاهشماري ايراني و انطباق كامل آن با تقويم طبيعي، همواره و در همه سال‌ها، انقلاب زمستاني برابر با شامگاه سي‌ام آذرماه و بامداد يكم دي‌ماه است. هر چند امروزه برخي به اشتباه بر اين گمانند كه مراسم شب چله براي رفع نحوست بلندترين شب سال برگزار مي‌شود؛ اما مي‌دانيم كه در باورهاي كهن ايراني هيچ روز و شبي، نحس و بد يوم شناخته نمي‌شده است. جشن شب چله، همچون بسياري از آيين‌هاي ايراني، ريشه در رويدادي كيهاني دارد. 

در گذشته، آيين‌هايي در اين هنگام برگزار مي‌شده است كه يكي از آنها جشني شبانه و بيداري تا بامداد و تماشاي طلوع خورشيد تازه متولد شده، بوده است. جشني كه از لازمه‌هاي آن، حضور كهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد كهنسالي خورشيد در پايان پاييز بوده است، و همچنين خوراكي‌هاي فراوان براي بيداري درازمدت كه همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشيد باشند.


یکی از آیین های شب یلدا در ایران، تفال با دیوان حافظ است. مردم دیوان اشعار لسان الغیب را با نیت بهروزی و شادکامی می گشایند و فال دل خویش را از او طلب می کنند. در برخی دیگر از نقاط ایران نیز شاهنامه خوانی رواج دارد. نقل خاطرات و قصه گویی پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها نیز یکی از مواردی است که یلدا را برای خانواده ایرانی دلپذیرتر می کند. اما همه این ها ترفندهایی است تا خانواده ها گرد یکدیگر جمع شوند و بلندترین شب سال را با شادی و صفا سحر کنند.
در سراسر ایران زمین، جایی را نمی یابید که خوردن هندوانه در شب یلدا جزو آداب و رسوم آن نباشد. در نقاط مختلف ایران، انواع تنقلات و خوراکی ها به تبع محیط و سبک زندگی مردم منطقه مصرف می شود اما هندوانه میوه ای است که هیچ گاه از قلم نمی افتد، زیرا عده زیادی اعتقاد دارند که اگر مقداری هندوانه در شب چله بخورند در سراسر چله بزرگ و کوچک یعنی زمستانی که در پیش دارند سرما و بیماری بر آنها غلبه نخواهد کرد.

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 11:15 توسط اتلانتیس |


 

اون هایی که ادعای رفاقت دارید حتما بخونید!

به نام اوون مهربونی كه منو دیوونه ی تو كرد و تو رو دیوونه ی دیگری

در گوشه و كنار یه شهر بزرگ زیر گنبد كبود در پناه خدا

دو نفر خیلی هوای همو داشتن!

علی و رضا تو دوران سربازی با هم آشنا شدن همیشه پشتیبان هم بودن رفاقت اونا زبانزد خاص و عام بود و حس حسودی همه را برانگیخته بود.

هر كاری رو دوتایی انجام می دادند همدیگه رو تنها نمی گذاشتند

وقتی دوران سربازیشون تموم شد نیز بر سر رفاقت خود بودند ولی كم كم به راه خلاف كشیده شدند آخرش یه شب دستشون رو شد و گیر افتادند توی زندون با هم عهد كردند كه وقتی آزاد شدند دور كار خلاف رو خط بكشند و دیگه دنبالش نرن.

بالاخره از زندون آزاد شدند و بعد یه مدت رضا به علی گفت:" من می خوام ازدواج كنم

می خوام یه دختر خوب برام پیدا كنی به سلیقه ی خودت ".

علی بهش گفت:" چشم رضا جون تو جون بخواه تو فامیل ما چیزی كه زیاده دختر خوب تو آلبوم خانوادگیمون عكسشون هست امروز كه رفتم خونه عكساشونو پیدا میكنم میزارم تو آلبوم خودم برات میارم".

رضا تشكر كرد و با دلی پر از امید به خانه رفت و منتظر فردا شد.

فردای آنروز علی با آلبوم سر قرار حاضر شد آلبوم رو به دست رضا داد و

گفت:" كدومش پسندته ؟ بگو تا برات آستین بالا بزنم"!

رضا آلبومو ورق زد و عكسی رو در آوردو گفت:

" اینو می خوام همونیه كه دنبالش می گشتم !"

علی با شوق گفت:" كو؟كودومو پسندیدی؟"

عكسو از رضا گرفت اما یه دفه رنگش پرید!

گفت:" نه این نه یكی دیگه رو انتخاب كن:"

رضا گفت:" نه فقط همین واسه چی ؟:"

علی گفت:" این قراره مال من بشه خودشم می دونه!".

رضا گفت:" نه من اینو می خوام حسابی به دلم نشسته هنوز كه خبری نشده هنوز كه نرفتی جلو؟"

علی گفت:" نه نرفتم".

رضا گفت:" پس مال من خواهش می كنم اصلا علی اگه تو رفیق باشی ازش به خاطر رفیقت می گذری!!! نمی گذری؟"!!!!!!!!!!!!!!

علی گفت:" حالا من هیچی خود( سارا) رو چیكار كنم اون قبول نمی كنه می دونی چند ساله با هم دوستیم؟به خاطر من همه ی خاستگاراشو رد كرده اوونایی كه می تونستند خوشبخترین آدم دنیاش كنن اما به خاطر من موند و عروس نشد اگه بفهمه می دونی چی فكر می كنه؟ آخه چه جوری بهش بگم؟ اصلا چی به سارا بگم؟"

رضا گفت:" من اینا حالیم نیست یه جوری درستش كن".

علی گفت:" به خاطر رفاقتمون باشه قول می دم"

بعد با گریه از رضا جدا شد وقتی رسید خونه به سارا زنگ زد خودش گوشی رو برداشت بعد از سلام و احوال پرسی با گریه قضیه رو براش تعریف كرد سارا هم گریه افتاد .!

گفت:" علی مگه دیوونه شدی من تو رو می خوام به پای تو نشستم حالا امدی می گی زن دوستت بشم من نمی تونم من بی تو می میرم علی این كارو با من نكن التماس میكنم".

علی همین طور گریه می كرد ودر آخر

به سارا گفت:" تو مگه منو دوست نداری؟"

سارا گفت:" به خاطر تو زنده ام علی جون"!!!!!!!!!

علی گفت:" اگه منو دوست داری قبول كن بهم ثابت كن كه دوسم داری! قبول كن"!!!!!.
سارا گفت:" باشه فقط به خاطر اینكه بهت نشون بدم دوست دارم قبول می كنم ولی بدون. بدون تو دووم نمی یارم من میمیرم علی"!!!!!!!!!!!!!

علی گفت:" پس قبول؟"

سارا گفت:" آره . ولی فقط به خاطر تو"

وقتی علی به رضا گفت كه سارا رو راضی كردم هر دو تا تو بغل هم گریه كردن.

گریه ی رضا از شوق و مردونگی علی و گریه ی علی به خاطر از دست دادن تنها دلیل بودنش و مردونگی اون(سارا)بود.

به زودی بساط عروسی به راه افتاد همه اون شب شاد بودن جز سارا و علی .

علی با وجود اصرار رضا اون شب به عروسی نرفت می ترسید از غصه دق كنه یا كاری دست خودش بده و عروسی به هم بریزه.!!!!!!!!!!

بعد از فردای اون شب رضا و سارا به ماه عسل رفتن و علی موندو یه مشت یاد و خاطره و دلی پر از غصه.!!!!!!!!!

علی به علت روحیه ی خراب دوباره به كارخلاف روی آورد ویه روز دستگیر شدو افتاد تو زندون.

تو زندون به خودش گفت:" وقتی آزاد شدم می رم پیش رضا و برای شكستن عهدمون ازش عذر خواهی میكنم".

چون عهد بسته بودن دیگه دنبال خلاف نرن.!!!!!!!!!

وقتی علی آزاد شد یه راست به سراغ رضا رفت زنگ درو زد رضا اومد دم در.

علی بغلش پرید و گفت :"پسر چقدر چاق شدی!!!!!!!!!!!"

رضا دست علی رو پس زد و گفت شما؟

با كی كار داشتید؟

علی گفت:" رضا ؟ دیوونه شدی من علی هستم دوست دوران سربازی"!!!!!!!!!!!!
ولی رضا گفت:" من علی رو نمی شناسم لطفا مزاحم نشید آقا"

علی گفت:" رضا این بچه بازی ها چیه كه در می یاری ؟ اومدم ببینمت!"

ولی رضا گفت:" من با شما كاری ندارم" و درو بست .

علی مدتی مات و مبهوت دم در ایستاد حتی دوباره زنگ زد ولی اینبار كسی درو به روش باز نكرد!!!!!!!!!!!!.

بلند داد زد:" اینه رسم رفاقت ؟ باشه می رم ولی بدون خیلی نامردی!!!!"

احساس می كرد دیگه هیچی نداره داشت دق می كرد تنها امیدش سارا بود كه اونو از دست داد بعدشم رضا كه حالا دست رد به سینش زده بود نا امید و درمانده فقط جلو می رفت نمی دونست كجاست.

با خودش می گفت:" اگه می دونستم اینقدر نامرده هیچ وقت كمكش نمی كردم"

در دل به خود فحش می داد كه چرا از اول اونو نشناخته.

تو همین فكرا بودكه به یه كوچه خلوت رسید كنار دیوار دو نفرنشسته بودن داشتن با هم حرف می زدن

جلو رفت و گفت:" شما دوتا دوستین باهم؟"

یکیشون گفت:"رفیقو چه رفیقیم الانم داریم از دزدی بر می گردیم ومیخوایم پولا رو تقسیم کنیم"

علی آه بلندی كشید.!!!!!!!!!
بهش گفتن:" چیه ؟ چرا آه می كشی؟"

گفت:" به یاد گذشتم افتادم منم مثل شماها یه رفیق داشتم كه از جون برام عزیز تر بود ولی افسوس...."

علی مكث كرد

بهش گفتن:" چرا ساكت شدی ؟ خوب بعدش چی شد ؟ چرا تنهایی ؟ پس كو اون دوست بامعرفتت ؟"

علی با اصرار اون دوتا غصه رو براشون از اول تعریف كرد.

دزدا خیلی ناراحت شدن و گفتن:" به خاطر مرامت كه از دختره به خاطر دوستت گذشتی و معرفت بیش از اندازت ما مقداری از پولامونو بهت قرض میدیم برو یه كاری واسه خودت دستو پا كن بعد هر وقت داشتی بهمون بر گردون"!!!
علی اولش قبول نكرد.

ولی اونا گفتن:" بهمون بر می گردونی بگیر".

خیلی اصرار كردن علی مقداری پول گرفت و خدا حافظی كرد و رفت.

بعد از اون روز زندگی علی زیرو رو شد سرمایه ی عظیمی بدست آورد وپول اون دوتا دزدو بهشون برگردوند .

كم كم بعد از یه مدت با یه خانم آشنا شد با اون شریك شد و سرمایش دوبرابر شد و بعد از چند ماه قرار شد با دختر اون خانم ازدواج كنه.!!!

شب عروسی در كمال ناباوری رضا رو دید كه توی عروسی بود.!!!

با خودش گفت:" بهترین فرصته كه دوست نامردمو به همه بشناسونم "

رضا رو صدا زد كه بیاد پیشش.

بعد رو به جمعیت گفت:" خانوما و آقایون امشب می خوام یكی از دوستامو بهتون معرفی كنم" رو كرد به ساقی

و گفت:" ساقی توی پنج تا جام می بریز و بیار اینجا پیش من".

وقتی جامهای می رسید اولی رو برداشت و در حالی كه رضا پیشش وایساده بود و هر دو رو به جمعیت بودند...

گفت:" خانوما و آقایون اولی رو می خورم افتخار اون روزی كه منو این آقا دوست بودیم ودوستیمون بی همتا".

اولی رو سر كشید و جام دومی رو برداشت

گفت:" اینو می خورم به یاد اون روزی كه اومدم در خونت گفتی منو نمی شناسی و دست رد به سینم زدی ودرو روم بستی".

دومی رو هم سر كشید جام سوم رو برداشت و

گفت:" اینو به افتخار اون دوتا دزدی می خورم كه خدا سر راهم قرار دادو بهم پول قرض دادن تا بتونم كاروكاسبی راه بندازم".

سومی رو هم سر كشید جام چهارم رو برداشت و

گفت:" اینو به افتخار خانمی می خورم كه خدا سر راهم قرار دادو باهاش شریك شدمو همه ی دارو ندارمو مدیونشم و حالا هم كه مادرزنمه".!!!!!!!!!!!!!!

جام چهارم رو هم سر كشید جام پنجم رو برداشتو

گفت:" اینو به افتخار دختر اون خانم می خورم كه حالا زن خودمه".

جام پنجم رو هم سر كشید.

همه ی مردم شروع كردن با هم حرف زدن.

رضا گفت:" صبر كنید حالا نوبت منه".

رضا به ساقی گفت:" برای منم پنج تا جام می بریز"

وقتی می رو آوردن اولی رو برداشت.

گفت:" اینو می خورم به یاد اون روزی كه تو زندون با هم عهد بستیم دیگه خلاف نكنیم من به عهدم وفا كردم ولی تو نه!"

اولی رو سر كشید دومی رو برداشت و

گفت:" اینو می خورم به یاد اون روزی كه اومدی درخونمون گفتم نمی شناسمت و درو روت بستم چون زن من قبلا قرار بوده مال تو بشه ممكن بود اگه می دیدیش به چشم دیگه ای بهش نگاه كنی و منم غیرت دارم و دوست نداشتم به یاد گذشته بیفتی وناراحت بشی"!!!!!!
دومی رو هم سر كشید سومی رو برداشتو

گفت:" اینو می خورم افتخار اون دوتا دزدی كه خودم سر راهت قرار دادم"!!!!!
سومی رو هم سر كشید چهارمین جام رو برداشتو

گفت:" اینو به افتخار مادرم می خورم كه با تو آشناش كردم تا بتونی برای خودت كسی بشی "

چهارمی رو هم سركشید پنجمین جام رو برداشتو

گفت:" اینو به افتخار خواهرم می خورم كه امشب عروسیشه"!!!!!!!!!!!

چشمان هر دو از اشك تر شد با صدای دست جمعیت آندو یكدیگر را در اغوش کشیدند.

end-ch.blogfa.com

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386 15:26 توسط اتلانتیس |


 ۱اگر تو خواستی قبل از من بميری

بهم بگو که می خوای يه دوست رو هم همراه خودت ببری يا نه .

۲اگر می خوای صد سال زندگی کنی

من می خوام يه روز کمتر از صد سال زندگی کنم

۳دوستی واقعی مثل سلامتی هست

ارزش اون رو معمولا تا وقتی که از دستش بديم نمی دونيم

۴يک دوست واقعی اونی هستش که وقتی مياد

که تموم دنيا از پيشت رفتن

۵من به تو تکيه می کنم و تو به من

و اونوقت همه چيزمون مرتبه.

۶جلوی من قدم بر ندار،

شايد نتونم دنبالت بيام.

پشت سرم راه نرو،

شايد نتونم رهرو خوبی باشم.

کنارم راه بيا و دوستم باش.

۷ميدوني چرا وقتي گريه ميکني چشمت رو مي بندي؟
وقتي ميخواي بخندي،وقتي ميخواي کسي رو ببوسي وقتي ميخواي تو رويا بري چشمت رو مي بندي؟
چون قشنگترين چيزاي اين دنيا ديدني نيستند

۸آرزو مي کنم:
زندگي مال تو….مرگ مال من
راحتي مال تو….گرفتاري مال من
شادي مال تو…..غم مال من
همه مال تو ولي تو مال من

۹عشق مثل آب ميمونه.....که ميتوني توي دستت قايمش کني..آخرش يه روز دستت رو باز ميکني ميبيني نيست... قطره قطره چکيده بي انکه بفهمي.. اما دستت پر از خاطره است

۱۰عشقم را نثار تو کردم...اما نپذيرفتي. عشقم را به تو هديه کردم آن را دور انداختي، زندگيم را وقف تو کردم اما در کنارم نماندي، کاش روزي آن را برگرداني!

۱۱اگه ديدي تو آسمون هيچ ستاره اي نيست ناراحت نشو خودم حاضرم تا صبح برات چشمک بزنم تا بشم تک ستاره ي دلت

۱۲من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي

۱۳تکيه بر دوست مکن محرم اسرار کسي نيست ما تجربه کرديم کسي يار کسي نيست

۱۴پروردگارابه من بياموز دوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند ..عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند...بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند...به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند... محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند

۱۵چه غريبانه ميگريست آن شب بي تو تکه ابري که سکوت وجودم رو فهميد و چه غريبانه خنديدم آن روز که بي تو مرگم را فهميد

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 16:6 توسط اتلانتیس |


شب رفت ومن بنشسته ام باگریه بیدارم هنوز

از اشک های من مپرس چون جویبارانم هنوز

درکوچه های خاطره درمأمن یاد توام

اما نمیدانم چرا امشب هراسانم هنوز

بیگانه با عشقم تویی مجنون وشیدایم هنوز

آواره ی دیدار تو هرشب پریشانم هنوز

عکس رخه زیبای تو بنشسته برجانم هنوز

ای وای صبح آمدومن باگریه بیدارم هنوز!...

 

ما كه رفتيم ... ولی يادت باشه ... ديوونه بوديم ... واسه تو يه عمر اسير،تو كنج اين خونه بوديم ... ما كه رفتيم ... تو بمون با هر كی كه ... دوسش داری ... با اونی كه به دور از چشمای من ... سر رويه شونش ميزاری ... ما كه رفتيم ... ولی اين رسم وفاداری نبود ... قصه ی چشمای تو واسه ما تكراری نبود ... ما كه رفتيم ... ولی خوب موندی سر قول و قرار ... خوب رها كردی دسامو تو اوله بهار ... ما كه رفتيم ...حالا تو ميمونی و عشق قديم ... دوس ندارم كه بشنوم جدا شدين ... ما كه رفتيم ... ولی مزد دستای ما اين نبود ... دل ما لايق اين كه بندازيش زمين نبود ... ما كه رفتيم ... ولی چشم تو عجب نگاهی داشت... جمله های پر عشق تو ... چه وعده هايی داشت ... ما كه رفتيم ... ولی كن قدر تو دونسته بوديم ... بيشترم خواسته بوديم ... ولی نتونسته بوديم ... ما كه رفتيم ... تو برو دل بده دست ديگری ... به قول حافظ ما هم داشتيم يه ياره سفری ... ما كه رفتيم ... تو بشين زير نگاه عاشقش ... ارزوم اينه تلف نشه دقايقت ... دقايقش ... ما كه رفتيم تو بمون با اون كه از راه اومده ... اون كه با اومدنش خنجر به قلب من زده ... ما كه رفتيم ... دل نديم ديگه به عشق كاغذی ... ما که رفتیم ولی بدون دوست داریم

لا اقل ميومدی پيشم واسه خدافظی ...

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 22:40 توسط اتلانتیس |


سلام به خوانندگان بی وفای وبلاگم.

من این همه وقت اپ نکردم اصلا نیومدین نظری بدید بپرسین زنده ام یه نه.

هی چند بار اومدم اپ کنم اما نمیدونستم چی بگم.شما هم که اصلا نظر نمیدین.

من فقط تو کف تابستونم که انقدر سریع داره میگذره یعنی در کل عمرمون انقدر سریع داره میگذره

نمیدونم این همه داره عجله میکنه که به چی برسه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هیچ کدومون از عمرمنو استفاده ی درست نمیکنیم فقط داریم وقتو هدر میدیمو انتظار داریم

 که اون چیزایی که میخوایم فردا صبح کنارمون باشه...

نمیدونم چرا اینقدر این جمله رو دوست دارم.شاید چونکه حقیقت محضه....

نمي دانم چرا اين گونه هست؟ وقتي نگاه عاشق کسي به توست مي بيني اما،دلت بسته به مهر ديگري است. بي اعتنا مي گذري وعاشقانه به کسي مي نگري... که دلش پيش تو نيست...

+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386 17:34 توسط اتلانتیس |


بازم یه فیلم دیگه شروع شد:

از امروز دوباره میخوان یه مشت ادم عقده ای و روانی رو بریزن تو خیابونا تا به جوونای بیچاره گیر بدن

که چرا مانتوت کوتاه و شلوار بلند و روسریت عقبه و از این قبیل مزخرفات ...

اخه یکی نیست بگه این مسخره بازیا چیه؟به جای اینکه بیاین تو این کارای مردم دخالت کنید به

مشکلات این کشورو اقتصادو بنزینو هزار چیز دیگه برسید نه که بیاین فکر مردمو با این چیزا مشغول کنید

که حواسشون از این که وضع کشورشون چطوری شده و کمر مردم داره میشکنه پرت کنید...

واقعا ادم از عصبانیت منفجر میشه...اقا اصلا به شما چه که یکی دوست داره بره ته جهنم...

به شما چه مربوطه که مردم چی میپوشن که به لباسشون گیر میدید؟

معلوم نیست تو این چند وقت میخان چند تا جوون بدبختو بگیرن ببرنشون نا کجا اباد...

خدا خودش به مردم این مملکت رحم کنه...

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386 12:1 توسط اتلانتیس |


برات مي نويسم دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي من مي نويسم .. ...من ... مي نويسم دوست دارم

 

مرگ ان نيست که در قبر سياه دفن شوم مرگ ان است که از خاطر تو با همه خاطره ها محو شوم

 

مي خواهي بدوني کسي دوستت داره يا نه ؟ توي چشماش زول بزن اگه بهت نگاه کرد بدون دوستت داره اگه بهت نگاه کردو سرشو انداخت پايين بدون که عاشقته اگه بهت نگاه کردو خجالت کشيد و کمي به فکر رفت بدون که برات مي ميره اگه بهت نگاه کردو حرفو عوض کرد بدون که اصلآ دوستت نداره

 

جاده ي خوشبختي در دست تعميره ! دور بزن برگرد اين اسمش تقديره

 

نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام

اگه كسي رو دوست داشته باشي نمي توني تو چشماش زل بزني نمي توني دوريشو تحمل كني نمي توني بهش بگي كه چقدر بهش نياز داري واسه همينه كه عاشق ها ديوونه مي شن

 

سه ، دو ، يک ... سوت داور بازي شروع شد دويدم ... دست و پا زدم ... غرق شدم.... دل شکستم ... عاشق شدم ... بي رحم شدم ... مهربان شدم ... بچه بودم ... بزرگ شدم ... پير شدم ... بازي تمام شد ... زندگي را باختم...ولي آخر بهش نرسيدم

ميدوني چرا وقتي کسي که عاشقشي ميميره تو فقط گريه ميکني؟چون فقط بهش عادت کردي ولي اگه واقعا عاشقش باشي تو هم ميميري

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 14:15 توسط اتلانتیس |


درووووووووووووووووووووووووووووود:

اگه دوست داشتید یه سر هم به ارشیو مطالب قبلی بزنید و اونا رو هم اگه نخوندید بخونید.

نظر هم خواهشا بدید.مگه نظر دادن چه قذر وقتتونو میگیره.

حتما نظر فراموش نشه.

فعلا بدرود...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386 15:41 توسط اتلانتیس |


فوت بانوی اواز ایران مهستی رو که همین ۲ ساعت اخیر اعلام شد به

 همه ی شما و سحر دختر ایشون تسلیت میگم و امیدوارم که روح

  ایشون قرین رحمت بشه .

 

واقعا بعد از شنیدن این خبر دلم گرفت و خیلی خیلی ناراحت شدم.باورم نمیشه....

واقعا نمیدونم چی بگم...غیر قابل باوره...

ترانه ی بسیار زیبای وقتی رفتم از خانم مهستی:

هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود

چهره هیچ کسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسائیکه واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود...

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386 21:25 توسط اتلانتیس |


هیچ کس واقعا با این اهنگش قشنگترین و بهترین توصیفی رو که میشه راجع به این شهر کرد کرده .

واقعا دلم نیومد متن این شعر قشنگو براتون نذارم که واقعا معرکست بهتون پیشنهاد میدم که حتما این

شعرو تا اخرش بخونید و اگه تا حالا اهنگشو گوش ندادید حتما بگیرید و گوش کنید چون واقعا خداست:

اینجا تهرانه یعنی شهری که هر چی که توش میبینی باعث تحریک

تحریک روحت تا تو آشغالدونی میفهمی تو هم آدم نیستی یه آشغال بودی

اینجا همه گرگن میخوای باشی مثه بره بذار چشم و گوشتو من باز کنم یه ذره

اینجا تهران لعنتی شوخی نیستش خبری از گل و بستنی چوبی نیستش

اینجا جنگل بخور تا خورده نشی اینجا نصف عقده ایین نصف وحشی

اختلاف طبقاتی اینجا بیداد میکنه روح مردم و زخمی و بیمار میکنه

همه کنار همن فقیره و مایه دار خفن توی تاکسی همه میخوان کرایه ندن

حقیقت روشن خودتو به اون راه نزن روشنترش میکنم پس بمون جا نزن

خدا پاشو ......من چند سالی باهات حرف دارم

خدا پاشو..... پاشدی نشو ناراحت از کارم

کجا هاشو دیدی تازه اول کارم

خدا پاشو ... من یه آَشغالم باهات حرف دارم

-*-*-

نمکی با چرخش کنار یه بنزه هیکلو چرخش باهم کرایه ی بنزه

من و تو اون بودیم از یه قطره حالا ببین فاصله ی ما ها چقدره

دلیل چرخش زمین نیست جاذ به پول که زمین و میچرخونه جالبه

این روزا اول پوله بعد خدا همه رعیت ارباب کدخدا

بچه میخواد با یتیمی بازی کنه بابا نمیذاره یتیم لباسش کثیفه چون که فقط یکی داره

همه آگاهیم از این بلایا حتی فرشته هم نمیاد این ورا تا نشیم فنا با همین بلایا

اما کمک نخواستیم اشک بریزه کافیه همین برا ما آدم مریض حرفامو ترک کرد

تموم نکردم حرفامو برگردم

-*-*
خدا پاشو ......من چند سالی باهات حرف دارم

خدا پاشو..... پاشدی نشو ناراحت از کارم

کجا هاشو دیدی تازه اول کارم

خدا پاشو ... من یه آَشغالم باهات حرف دارم
-*-

تا حالا شده عاشق دختر بشی میخوام حرف بزنم رک تر بشین

پیش خودت میگی اینه عشق تاریخی اما دافت با یه بچه مایه دار خواب دیدی خیره

 یادت باشه غیره خودت بزن قید هرچی آدم تو کنارت میبینی چو عیبه

یکی همسن تو سوار ماشین خدا . بهت پوزخند میزنه میکنی با کینه دعا

که منم میخوام مایه داربشم عقده رو کنم تر کش دعا نکن بی اثر نمیکنن در کش

میخوای بخوابی تو بیداری کابوس ببین بیا باهم به این دنیا فحش ناموس بدیم

باید کور باشی نبینی تو فخرو هر جا کنار خیابون نبینی فقر و فحشا

خدا بیدار شو یه آشغال باهات حرف داره نکنه تو هم به فکر اینی که چی صرف داره
-*-
خدا پاشو ......من چند سالی باهات حرف دارم

خدا پاشو ..... پاشدی نشو ناراحت از کارم

کجا هاشو دیدی تازه اول کارم

خدا پاشو ... من یه آَشغالم باهات حرف دارم...

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 16:14 توسط اتلانتیس |


دوستت داشتم ...يادت هست ؟ ...

گفتم دوستت دارم ...

و تو گفتي كوچكي براي دوست داشتن ....

رفتم تا بزرگ شوم ...

اما آنقدر بزرگ شدم كه يادم رفت دوستت داشتم...

 

مي تونيم مثل يه قطره اشك بعضي ها رو از چشمامون بياندازيم

ولي هيچگاه نمي تونيم جلوي اشكي رو بگيريم كه با رفتن بعضي ها از چشامون جاري

مي شه.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 15:43 توسط اتلانتیس |


سلام...

خوب ... یه سال تحصیلیه دیگه هم تموم شد و من موندمو تموم خاطرات خوب و بدش...

۴ شنبه هم کارنامه رو میدن که از الان واسه ی لحظه ی گرفتنش استرس پیدا کردم...

خواهشا دعا کنید که امتحانامو خوب داده باشم..

۴ شنبه هم مثل خیلی از روزای دیگه زود میادو بازم فقط خاطره ی خوب یا بدش میمونه...

تمام لحظات این زندگی دارن مثل برقو باد میگذرن و هر روز از شنهای مونده تو ساعت شنی عمر بیشتر

میریزه.میگی نه؟ دستتو بذار روی قلبت صدایی که میشنوی ثانیه شمار عمر...

خلاصه ادم نباید دل زیادی به این دنیا ببنده...همه چیز تو این دنیا غیر قابل پیش بینیه و

همیشه باب دل ادم نمیچرخه...

تو کسی رو دوست داری و اون به تو اهمیت نمیده و دنبال یکی دیگست و یکی تو رو میخواد و تو

دلت دنبال یکی دیگست...

به هر کی میگی دوست دارم اصلا جنبه نداره و یا خیلی پر رو میشه یا یه سری فکر مزخرف میاد تو

ذهنش...ولی خوب وقتی ادم یکی رو دوست داه تا بهش نگه دلش اروم نمیگیره...

ادما هیچ وقت برای همدیگه وقت ندارن....اینم وضعه این کشوره که توش کلی فقیر وجود داره و ارامش تو

زندگی کسی زیاد دووم نداره و همه جا پارتی بازیو دزدیه...

یه دختر تو این مملکت نمیتونه با خیال راحت و با ارامش یه دفعه بره بیرون یه تفریح سالم بکنه و بیاد

و هر جور میخواد لباس بپوشه...توی این مملکت هیچ چیز حساب کتاب نداره...

واقعا برای جوونیم که داره اینجا هدر میره تاسف میخورم و نسل سوخته واقعا واژه ی قشنگیه.

بله...اینا همه مشکلات کشور من ایرانه.کشوری که یه زمانی توش کوروش و داریوش بزرگ حکومت

میکردن و متمدن ترین انسانها ایرانیان بودن...تا زمانی که پای این اعراب وحشی توی این کشور باز

نشده بود همه ارزو داشتن که کاش ایرانی بودن و بهشت ایران بود ...

خوب دیگه فعلا حرفی برای زدن ندارم...خداحافظ همین حالا...

خداحافظ همين حالا همين حالا که من تنهام خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام خداحافظ کمي غمگين ، به ياد اون همه ترديد به ياد آسموني که من و از چشم تو مي ديد اگه گفتم خداحافظ نه اين که رفتنت سادست نه اين که ميشه باور کرد دوباره آخر جادست خداحافظ واسه اين که نبندي دل به روياها بدوني بي تو و با تو همين رسم اين دنيا خداحافظ خداحافظ همين حالا خداحافظ

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 15:38 توسط اتلانتیس |


درود:

امروز تصمیم گرفتم متن  اهنگ وصیت نامه از علی رضا و حمیدرضای گلم بذارم که خیلی دوسشون دارم:

وقتی که خاکم می کنن، بهش بگین پیشم نیاد
بگید که رفت مسافرت، بگید شماره ای نداد
یه جور بگین که آخرش، از حرفهاتون هول نکنه
طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه

دونه به دونه عکسهامو، بردارید آتیش بزنید
هر چی که خاطره دارم، برید و از بیخ بکنید
نزارید از اسم من هم، یه کلمه جا بمونه
نمی خوام هیچ وقت تنم و توی گورم بلرزونه

برو آتیش به قلب من نزن، بزار نگاهت از یادم بره
بزار واسه همیشه قلب من، چال بشه با من کلی خاطره

برو نمی خوام ببینی خونه من خالی شده
همدم من به جای تو ریگ های پوشالی شده
اون که می گفت می مرد برات، دیدی راست راستی مرد
رفت و همه خاطره اش هم، به خاطرت برداشت وبرد

بهش بگید نشست به پات، بهش بگید نیومدی
بگین هنوز دوستت داره با اینکه قیدشو زدی
نشونی قبر منو بهش ندین، خوب می دونه
میاد جای همیشگی سر قرار تو رودخونه



برو آتیش به قلب من نزن، بزار نگاهت از یادم بره
بزار واسه همیشه قلب من، چال بشه با من کلی خاطره

[
دکلمه]
می خوام رو سنگ قبرم این باشه
می خوام رو سنگ قبرم این باشه:
طلوعی که خیلی غم انگیز بود
قشنگ ترین خاطره عمرم
غروبی که خیلی دل انگیز شد
رو سنگ قبرم بنویس
روزی اومد با امید آخر
ولی حالا بدرقه راهش
داغی که موندش رو دل مادر

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 12:20 توسط اتلانتیس |


چی مونده امروز یادمون از اون همه درس و کتاب

کجا کشیده کارمون حتی نمیدیدیم تو خواب

به دل هزا تا ارزو تمومشون نقشه بر اب

نوبت به نسل ما رسید یک دفعه دنیا شد خراب

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386 13:33 توسط اتلانتیس |


هرگز دستي رو نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري...


هرگز نگو براي هميشه وقتي مي دوني جدا ميشي...


هرگز نگو دوسش داري وقتي که بهش اهميت نميدي...


هرگز درباره احساست حرف نزن وقتي که واقعاً وجود نداره...


هرگز به چشماش نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري...


هرگز بهش سلام نکن وقتي مي دوني خداحافظي در پيشه...


هرگز به کسي نگو تنها اونه وقتي تو ذهنت به ديگري فکر مي کني...


هرگز قلبي رو قفل نکن وقتي کليدش رو نداري...


هرگز به اين آسوني ها از دستش نده...


شايد هيچ وقت کسي رو پيدا نکني که اينقدر دوست داشته باشه...

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386 13:20 توسط اتلانتیس |


روز تولدم بود....

                 چشمام به کوچه خشکید....

یادت نبود عزیزم....

           دل من اینو فهمید....

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386 20:58 توسط اتلانتیس |